های بوک
دانلود رمان 💚💔 خارجی و ایرانی
های بوک
دانلود رمان مخمور شب از نسترن اکبریان  به صورت رایگان

دانلود رمان مخمور شب از نسترن اکبریان به صورت رایگان pdf رایگان بدون سانسور

در جایم نیم خیز شدم و خاکستر سیگار را روی آیینه دستی کوچکم که روی میز کنار تخت و هدیه ای از مادر بود. چکاندم کام آخر را گرفتم و با حرص روی شیشه شفاف آیینه اش کوبیدم سطح براق آینه از خاکسترها پر و تیره شد…..
گرمای جان فرسایی وجودم را در مذاب خویش کشیده و قطرات درشت عرق را از شقیقه ام روان کرده بود!
دست خودم نبود اما دلم بهانه کوچک ترین چیزها را میگرفت. حتی بهانه مزه کردن مجدد آن قلیون را یا باری دیگر به آن خانه رفتن
پدر مادر که نمیآمدند چرا از آزادی ای که ناخواسته به دست آورده بودم استفاده نمیکردم و باری دیگر برای خرید آن ماده به خانه دختر لاغر بد قیافه راهی نمیشدم؟!
از تخت پایین آمدم و شالی که دور گلویم حلقه شده بود را به سرم باز گرداندم دستی به چروک های مانتویم که از صبح به تن داشتم کشیدم و بعد از برداشتن وسایلم به سرعت از خانه خارج شدم.
مقابل خانه پگاه مکثی کردم دلم میخواست با او می رفتم اما میدانستم پدرش اجازه نمیداد آن موقع از خانه خارج شود چیزی قلبم را مچاله کرد پس پدر من چه؟ از پارکینگ خارج شدم و نگاهی به چشمان کور آسمان دوختم چرا پدر من مرا در این تاریکی رها کرده بود و اصلا… اصلا نبود که بخواهد مانع شود؟!
قدم هایم را روی زمین میشراندم آسمان هنوز هم کامل نقاب خاموشی اش را به چهره نزده و تک و توک تاکسی میان ماشینهایی که با سرعت گذر میکردند دیده میشد.
دستم را برای اولین تاکسی بلد کردم اما بی اعتنا گذر کرد دومی و سومی هم توقفی نداشتند و به حال خرابم چاشنی کلافگی میدادند با توقف چهارمین تاکسی نفس حبص شده ام را به بیرون فوت کرده و بعد از سوار شدن آدرس را به راننده دادم.
فکری هراس را به دلم انداخته و مرا از بیرون آمدن پشیمان میساخت… اگر به گفته مادر، پدر به همراه دوستانش به خانه بیاید آیا غیاب مرا متوجه میشود یا آنقدر حواسش پیجامها قفل شده که ناخواسته هم در اتاق مرا نمیزد؟!
جای شکرش باقی بود که پول خردهای مادر را از زیر فرش اتاقش پیداه کرده بودم و استرس کمبود پول برای کرایه تاکسی را نمیکشیدم.
با توقف ماشین نگاهی به کوچه آشنا انداختم و با لحن مظلومی خطاب به راننده لب زدم:

آقا میشه منتظر بمونید؟ یکی از وسایلم خونه مادر بزرگم جا مونده سریع بر میدارم و میام. لطفا نرید چون هوا تاریک شده و تاکسی گیرم نمیاد
دستش را به ریشهای گندمی اش کشید و سپس سر تاسش را لمس کرد با کج خلقی و بی میلی پاسخ داد:
باشه فقط عجله کنید
چشم ممنون

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
دختری به گودالی افتاد که شب‌به‌شب او را بیشتر در خود فرو می‌برد. اما آن گودال، تنها تاریکی نبود؛ فرصتی بود برای شناخت، برای رشد. و سرنوشت، در دل همان شب‌ها، نخ‌هایی از جنس تجربه و امید را به هم گره زد.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    مخمور شب
  • ژانر
    ,عاشقانه,اجتماعی
  • نویسنده
    نسترن اکبریان
  • ویراستار
    فارسی بوک
  • طراح کاور
    فارسی بوک
  • صفحات
    437
  • منبع تایپ
    فارسی بوک
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • 110 روز پيش
  • کاترین
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
درباره سایت
های بوک
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " های بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.